๑۩۞۩๑سرزمین عشق ๑۩۞۩๑
پنج شنبه 16 تير 1398برچسب:, :: 19:51 ::  نويسنده : vahid       

رفتی ؟ بی خداحافظی؟ فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟ فکر من نبودی که بی تو زندگی برایم جهنم می شود؟ مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟ مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟ تو که اینک مرا تنها گذاشتی ، تو که بر روی قلبم پا گذاشتی چه زود فراموشم کردی ، مرا آواره کوچه پس کوچه های شهر بی محبتی ها کردی مگر نمیدانستی بعد از تو دلم را به کسی نمیدهم؟
مگر نگفته بودم عاشق شدن یک بار هست و دیگر عاشق کسی نمیشوم؟ مگر نگفته بودم اگر عاشقی هیچگاه مرا تنها نمیگذاری پس تو عاشقم نبودی ، همه حرفهایت دروغ بود ، عشقی در دلت نبود ، سهم من از با تو بودن همین بود! باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای دلم به تو خوش بود ، چه آرزوهایی با تو داشتم ، نمیدانی که شبها یک لحظه هم خواب نداشتم رفتی و من چشمهایم خیس شد روزهای زندگی ام نفسگیر شد رفتی ؟ بدون یک کلام حرف گفتنی! کاش میگفتی که دیگر مرا نمیخواهی و بعد میرفتی ، کاش میگفتی از من متنفری و بعد مرا تنها میگذاشتی ، کاش میگفتی عاشقم نیستی و جایی در قلبم نداری و بعد میرفتی ! چرا بی خبر رفتی؟

 

 



شنبه 25 تير 1390برچسب:, :: 1:25 ::  نويسنده : vahid       

تو خودت خوب میدانی عشقهای این زمانه پوچ است تو خودت خوب میدانی احساسات قلبها دروغین است مرا خوب نگاه کن ، غرق شو در چشمانم، میبینی که اینک در کنار توام میبینی که من نیز مثل تو خیره به چشمان توام اگر حرفهای مرا میشنوی ، اگر درک میکنی چه میگویم تا آخرش می مانی تا آخر حرفهای مرا میخوانی بگذار همیشه همینگونه باشیم، خیانت و بی وفایی را به قصه عشقمان اضافه نکن نگذار این قصه تلخ تمام شود ، نگذار قصه گو چشمهایش پر از اشک شود بگذار با شبهای پر ستاره مهربان باشیم ، با خواب شبانه آرام باشیم ، با طلوع فردا شاد باشیم بگذار همیشه احساس کنم یک عاشق واقعی ام و احساس کنم یکی هست که از ته دل مرا میخواهد بگذار برای یک بار هم که شده باور کنم که از روی هوس با من نیستی ، در قفس زندگی تنها نیستیم برای یک بار هم که شده به همه بگویم که عاشق هم هستیم نه از ترس اینکه همه از تو دور شوند بگویی که تنها هستی! نگو به پای من نشستی ، همیشه بگو به عشقمان وفادار هستی ، این همان عهدیست که در روز اول با هم بستیم، اگر یادت نرود، اگر فراموش نکنی ، اگر آتش این عشق را با آب سرد بی وفایی خاموش نکنی همیشه بمان ، همیشه این شعری را که اینک نوشته ام زیر لب بخوان…

 

 



دو شنبه 20 تير 1390برچسب:, :: 1:35 ::  نويسنده : vahid       

با تو بودن به من درس عشق را آموخت . با تو بودن وفادار ماندن را برایم معنا کرد . اینک قلبی دارم سرشار از محبت و عشق ، که همچو چشمه در وجود گرمت میجوشد. تو را که دارم ، زندگی مال من است ، حالا که عاشقم ، همه ی قلبت در اختیار من است. صدای گرمت آرامش وجود من است ، راز قلبهای ما کلام جاودانه ی عشق است. با تو بودن یعنی یک عمر به عشق تو زنده بودن . میگویند دنیا دو روز است ، حالا که تو مال منی ، دنیا برایم همیشگیست . از آن لحظه که تو آمدی ، یک لحظه نیز احساس تنهایی نکرده ام ، دیگر غمی نیست در قلبم ، همه ی قلبم را عشق تو فرا گرفته است . چه آرامشی دارم ، این زندگی را تنها با تو میخواهم ، بی تو بودن را هیچگاه ، حتی یک لحظه نیز باور ندارم.
آهنگ زندگی ام صدای نفسهای تو است ، نفسهای تو
تضمین یک عمر زنده بودن من است. عشق یعنی تو ، جز تو در قلبم کسی جایی ندارد ، با تو یکرنگ هستم ، دو رنگی در عشق معنایی ندارد یک قلب دارم ، تو را دارم و یک احساس زیبا ، احساسم را تقدیم به قلبم میکنم ، تا ابراز کند به تو یک دنیا محبت و وفا… تو به من ثابت کردی که بهترینی ، دیگر به انتظار شکست نمی نشینم، ایمان آورده ام به تو ، دیگر به استقبال تنهایی نمیروم. با تو بودن به من آموخت که تا نفس در سینه دارم ، دوستت دارم.

 

 



یک شنبه 19 تير 1390برچسب:, :: 10:34 ::  نويسنده : vahid       

می خواهم با تو سفر کنم با قلب تو ، می خواهم با تو سفر کنم با اشک تو، می خواهم با چشمهای پر از اشکت سفر کنم. بیا باهم سفر کنیم بیا باهم به آنسوی مرز خوشبختی ها سفر کنیم. بیا به جایی برویم که لحظه ها هم با ما سفر کنند و با ما در یک جاده باشند.بیا  در جاده ای سفر کنیم که بی رحم نباشد .
می خواهیم به آن سوی رویاها برویم به جایی برویم که هیچ کس تا به حال به آنجا سفر نکرده.در خواب دیدم آنجارا ، در خواب دیدم نوای آنجا را ، و در خواب دیدم طلوع خورشید آنجا را. خورشید آنجایی که قرار است به آن سفر کنیم  رنگ دیگری است ، رنگ زندگی است ، طلوعش با طلوع خیلی فرق دارد طلوعش رنگ دیگری است. می خواهیم به سفر بگوییم آماده باش که ما با کوله باری از امید و آرزو در حال آمدنیم.منتظرمان باش. می خواهم با تو به جایی سفر کنم که هیچکس نباشد تنهای تنها  باشیم. می خواهم فریاد بزنم، به چشمهایت بنگرم و فریاد بزنم. می خواهم فریاد بزنم با تو هستم و تا ابد هم خواهم بود. فریادی که از خواب رویایی ، از سفر رویایی ما را بیدار کند. فریادی که ثابت کند ما خواب نیستیم، ما در رویا نیستیم ما در دنیا هستیم ، در دنیای بیداری پا به سفر گذاشته ایم.

 



جمعه 17 تير 1390برچسب:, :: 9:2 ::  نويسنده : vahid       

حالا که فهمیدی چقدر دوستت دارم عذابم میدهی حالا که فهمیدی تک تک ثانیه های زندگی ام به یادت هستم حتی یک لحظه نیز از یادت غافل نیستم دیگر مرا یاد نمیکنی! این رسمش نیست که مرا عاشق خودت کردی و خودت را بی خیال همه چیز یک لحظه نیز مرا یاد کن ، ببین که اینجا چقدر بیقرارم تمام زندگی ام پر شده از احساسات احساساتی که مثل آتش میسوزاند دل عاشقم را
وقتی که میبینم هستی اما نیستی تنهایی عذاب میدهد این دل عاشقم را نمیخواهم حالا که عاشقم احساس تنهایی کنم نمیخواهم حالا که به تو دل بستم احساس بی کسی کنم نمیخواهم دوباره تنها باشم و در خیال پوچم عاشق باشم میخواهم با تمام وجود احساست کنم ، لمست کنم ، میخواهم باور کنم که بعد از مدتها از دام تنهایی رها شده ام عزیزم دور نشو از این دل عاشقم ، نمیخواهم با یک دل عاشق تنها زندگی کنم
آهای بی وفا حالا که فهمیدی چقدر دوستت دارم ، دیگر یادی از ما نمیکنی مثل آن روزهای اول آشنایی نام مرا صدا نمیکنی برای شنیدن صدایم لحظه شماری نمیکنی برای شنیدن دوستت دارم از سوی قلبم بی قراری نمیکنی حالا که من لحظه به لحظه میگویم دوستت دارم ، با التماس ، با گریه ،میگویم عاشقت هستم ، پس چرا مثل قبل یادی از من نمیکنی… من اسیرم در دام قلب بی وفایت ، من عاشقم ، عاشق آن دل بی خیالت، با قلبم بازی نکن…

 



دو شنبه 16 تير 1390برچسب:, :: 20:4 ::  نويسنده : vahid       

همیشه اولین و آخرین کلام شعرهایم تو بوده ای همیشه برایم به معنای واقعی یک عشق بوده ای گرچه گهگاهی از تو بی وفایی دیده ام اما همیشه برایم باوفا بوده ای گرچه دلم را میشکنی و اشکم را در می آوری اما تو همیشه برایم یک دنیا بوده ای صدای آهنگ عشق برایم غم انگیز است ، اما همیشه آن را گوش میکنم گاهی شنیدن حرفهایت برایم تلخ است ، اما دائم پیش خودم تکرار میکنم اگر روزی نباشی در کنارم ، برای من همیشه هستی روزی اگر بروی ، در قلبم همیشه خواهی ماند اینجا که هستم پر از دلتنگیست، حس نبودنت در کنارم خاطرم را پریشان کرده اما حس بودنت در قلبم دلتنگی و غم دوری ات را انکار کرده گاهی وقتی به دوری می اندیشم قلبم میلرزد، نکند که از من سرد شوی، نکند که با کسی دیگر همنشین شوی ، نکند که ما را فراموش کنی و عاشق کسی دیگر شوی… نباید بیش از این خودم را با این فکرها برنجانم ،عشق خودش پر از درد و رنج است! خلاصه این را بگویم برایت ، هر زمان که بخواهی میشوم فدایت
اگر تنهایم بگذاری باز هم مینشینم به پایت همیشه اولین و آخرین کلام شعرهایم تو بوده ای ، میخواهم این شعر اولینش تو باشی و آخرین نداشته باشد همچنان ادامه داشته باشد…. 

 



پنج شنبه 16 تير 1390برچسب:, :: 11:49 ::  نويسنده : vahid       

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانى که در کلاس بودند پرسید آیا مى‌توانید راهى غیرتکرارى براى ابراز عشق، بیان کنید؟ برخى از دانش‌آموزان گفتند بعضی‌ها عشقشان را با بخشیدن معنا مى‌کنند. برخى «دادن گل و هدیه» و «حرف‌هاى دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شمارى دیگر هم گفتند که «با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختى» را راه بیان عشق مى‌دانند. در آن بین، پسرى برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را براى ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهى تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانى که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول براى تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتى به بالاى تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوى زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکارى به همراه نداشت و دیگر راهى براى فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک‌ترین حرکتى نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌هاى مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش‌آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوى اما پرسید: آیا مى‌دانید آن مرد در لحظه‌هاى آخر زندگى‌اش چه فریاد مى‌زد؟ بچه‌ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوى جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودى. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود». قطره‌هاى بلورین اشک، صورت راوى را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست‌شناسان مى‌دانند ببر فقط به کسى حمله مى‌کند که حرکتى انجام مى‌دهد و یا فرار مى‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بى‌ریاترین‌ راه پدرم براى بیان عشق خود به مادرم و من بود.

 



چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:, :: 1:17 ::  نويسنده : vahid       

نه انگار نمیخواهی باور کنی که عاشقت هستم. نمیخواهم باور کنم که دیگر برایت تکراری هستم. شاید دیدن اشکهایم برایت تکراری شده یا شاید دستانم برایت مثل یخ شده . شاید چشمانم دیگر آن چشمهای زیبا نیست ، دلم مثل گذشته مهربان نیست. شاید دیگر آغوشم برایت گرم نیست ، نمیخواهم باور کنم بازیچه بودم، عشق هوس نیست. مثل اینکه صدایم برایت دلنشین نیست ، آن حرفهای عاشقانه زیبا نیست . ای ساز زندگی غمگین بنواز ، ای باران لحظه ای ببار ، دلم گرفته ، با دل من بساز. نمیدانم گناه قلب تنهایم چه بوده که اینگونه شکسته شد.  نمیدانم در این زمانه باید به چه کسی دل بست ، این سوی زندگی من هستم ، آن سوی دیگر قلبهای مست. دوباره قطره ای دیگر از اشک بر گونه ام نشست ، و باز هم شکست قلبی که به امید بودنت به انتظار فردا نشست . نه انگار نمیخواهی باور کنی که حالم خراب است ، چشمهایم هنوز خیره به قاب است ، میبینم تو را و نفرین میکنم قلبم را ، که چرا عاشق شد. دیگر این حرفها تکراریست ، عشق افسانه ای بیش نیست.

 



دو شنبه 13 تير 1390برچسب:, :: 21:18 ::  نويسنده : vahid       

کجا بنویسم اینهمه حرفهای عاشقانه را چگونه ابراز کنم اینهمه احساسات عاشقانه را نمیخواهم دیگر بر روی کاغذی بنویسم که میسوزد ، پاره پاره میشود نمیخواهم دیگر بر روی کاغذی بنویسم که روزی دورانداخته میشود اینهمه نوشتم ، اینک کجاست عاشقانه هایم؟ تو ندیدی قطره های اشکم را بر روی صفحه کاغذ ، تو ندیدی راز درونی قلبم را درون عاشقانه هایم. تو فقط خواندی و گفتی همه حرفهایت تکراریست تو فقط خواندی و گفتی اینها همه خیالیست آنگاه که عاشقانه هایم را خواندی ، آنها را دور انداختی . شاید اینک در گوشه ای از اتاق باشد ، شاید هم در گوشه ی انبار دلت خاک خورده باشد. کاغذ دفتر عشقم که سوخت انگار که دلم سوخت ، تو ندانستی که حرفهای دلم را با دلی پر از خون نوشته بودم. کجاست عاشقانه هایم ، هنوز در پی آنها هستم ! خاطرات زندگی ام همه آنجا بود. یک اتاق تاریک ، فضایی پر شده از عطر تنهایی ، قلمی که دیگر یاری نمی کند مرا ، قلمی خسته ، تا امروز نیز به امید من جوهرش به کاغذ نشسته . قلمی نا امید ، قلبی شکسته ، کجاست عاشقانه هایم؟ همه آنها مثل خاکستر بر زمین نشسته.

 



دو شنبه 13 تير 1390برچسب:, :: 21:12 ::  نويسنده : vahid       

به جرم عاشقی در زندان دلتنگی ها اسیرم به جرم دوست داشتن آخر در اینجا میمیرم لحظه ای گرفتنت دستهایت برایم آرزو شده این انتظار زیادیست در این لحظه ها ، دیدن چشمهایت از دور دستها نیز برایم رویا شده به جرم عاشقی محکوم به تحمل این دلتنگی هستم، منی که تا به حال جنایتی نکرده بودم اینک در بند و زنجیر فاصله ها گرفتارم. لحظه ای حتی در خواب به ملاقات من بیا ، شب و روزم یکی شده ، روزهایم تاریک و شبهایم قیامت شده اینجا که هستم تنها صدای تپش قلبم را میشنوم . حس میکنم هر روز که میگذرد این تپش ها کمتر میشود. همچنان که ثانیه ها آرام و خونسرد در حال گذرند ، من در اینجا بی قرار و بی تابم. در انتظار روشنایی نشسته ام که از دلتنگی ها رها شوم ، خودم را ببینم و امیدوار شوم. اگر جرم من عاشقیست اعتراف میکنم که مجرمم. اگر محکوم به دلتنگی هستم ، گناه خویش را میپذیرم. سرنوشت برای من حبس ابد بریده است ، کار من از کار این دنیا گذشته است. من یک عاشقم ، دلم را در این راه فدا کرده ام ، دوستش دارم ، به پایش تا آخر عمر مینشینم  حتی اگر هیچگاه او را نبینم. تو که از دلم خبر نداری ، پس مرا محکوم نکن ، به انتظارم ننشین تا آزاد شوم ، من تا ابد میخواهم مجرمی باشم که در قلب مهربانت گرفتار باشم.

 


 



دو شنبه 13 تير 1390برچسب:, :: 21:8 ::  نويسنده : vahid       

صدایم کن ، که صدایت آرامش وجود من است.نگاهم کن ، که درون چشمانت برایم طلوع یک دنیا عشق و محبت است. دعایم کن ، که دعای تو تضمین فرداهای زیبای با تو بودن است. نوازشم کن ، که دستان پر مهرت گرمی گونه های سرد و خیسم است. باورم کن ، که با باور تو من عاشقترینم. اشکهایم را پاک کن ، حالا نگاهم کن ، کمی با من درد دل کن ، مرا آرام کن. بگذار سرم را بر روی شانه هایت بگذارم ، بگذار دستانت را بفشارم ، بگذارم بگویم چقدر دوستت دارم ، مرا باور کن. با آن چشمهای زیبایت نگاهم کن ای عشق من ، نگاه تو مرا دیوانه تر میکند. نگاه زیبایت را باور دارم ، زیرا درون آن یک دنیا محبت میبینم . نگاهت را باور دارم زیرا در نگاهت معنای واقعی عشق را می بینم و کلمه دوستت دارم را میخوانم و با تمام وجود حس میکنم که چقدر مرا دوست داری. با نگاه عاشقانه ات نام مرا صدا میکنی و میگویی که تنها مرا داری. با نگاه عاشقانه ات راز دلت را میدانم و میگویم که محرم رازهایت هستم نگاهم کن که نگاهت مرا به این باور می رساند که ما هر دو یک عاشق واقعی هستیم! با نگاه درون چشمهای زیبایت راز دلت را میخوانم و این را میدانم که تو بهترینی! تو همانی هستی که لایق منی. نگاهم کن ، با نگاهت صدایم کن، با صدایت آرامم کن. نگاهم کن ای عشق تا با نگاه به آن نگاه عاشقانه ات احساس خوشبختی کنم.

 



دو شنبه 13 تير 1390برچسب:, :: 21:2 ::  نويسنده : vahid       

خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا! پیش خود می گفتم تویی نیمه گمشده من، اما بعد فهمیدم که هم تو را گم کرده ام هم نیمه ی دیگر خودم خواستم خزان زندگی ام را بهاری کنی ، بهار نیامد و همیشه زندگی ام رنگ پریشانی داشت به ظاهر قلبت عاشق بود و مهربان ، اما انگار درونت حال و هوای پشیمانی داشت خواستم همیشگی باشی ، اما دل کندی از من خسته و تنها! بدجور شکستی قلبم را ، من که به هوای قلب با وفایت آمده بودم ، بدجور گرفتی حالم را اگر باشی یا نباشی فرقی ندارد برایم ، حالا که نیستی ، میبینم چقدر فرق دارد بود و نبودت روزهای با تو بودن گذشت و رفت ، هر چه بینمان بود تمام شد و رفت ، عشقت را به خاک سپردم و قلبت را فراموش ، اما هنوز آتش غم رفتنت در دلم نشده خاموش! بینمان هر چه بود تمام شد ، آرزوهایی که با تو داشتم همه نقش بر آب شد ، این خاطره های با تو بودن بود که در دلم ماندگار شد ماندگار شد و دلم را سوزاند ، کاش هیچ یادگاری از تو در دلم نمی ماند خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا ، من چقدر ساده بودم که قلبم را به تو سپردم بی هوا! ماندنی نبودی ،تو سهم من نبودی ، رهگذری بودی که سری به قلب ما زدی ،آن راشکستی و رفتی…

 



دو شنبه 13 تير 1390برچسب:, :: 20:57 ::  نويسنده : vahid       

امروز آمده و هنوز به یاد دیروزم، بی تاب و بی قرارم، هنوز دارم به عشقت میسوزم دیروز رفته و دلم کجای کار است ، نمیدانم دلت هنوز به یاد دل من است میسوزم و میسازم و گله ای ندارم از این لحظه ها ، این تقدیر من است با همین حال و روزم هدر رفت تمام سالها میدانم فردا می آید و من مثل امروزم ،مثل امروز که در حسرت دیروز نشسته بودم ، مثل دیروز که عاشقت شده بودم ، عاشق شده بودم و از این روزها بی خبر بودم ، نمیدانستم تو میروی ، چقدر من خوش خیال بودم…

 



دو شنبه 13 تير 1390برچسب:, :: 20:29 ::  نويسنده : vahid       

کاش میشد زندگی همیشه با هم بودن بود در کنار هم ، با هم ، میساختیم رویای شیرینی که همیشه در سر داشتیم تو میگفتی از آرزوهایت ، من مینشستم به پای حرفهایت حس همیشگی من ، همان احساس قلبی تو است لحظه های ناب من در اعماق قلب مهربان تو است ساده تر مینویسم ، ساده تر حرف دلم را به تو میگویم تا لحظه هایمان نیز صاف و ساده بگذرد بیش از هر چیز بودنت مرا آرام میکند، وقتی نگاهم میکنی چشمهایت مرا خوشحال میکند کاش میشد زندگی همیشه اینگونه بود، نه درد دوری ، نه بی قراری و انتظار
هر زمان نیستی در کنارم، به شنیدن صدایت نیز قانعم، اگر روزی نشنوم صدای گرمت را،احساس بودنت در قلبم همیشه می تابد می تابد و لحظه هایم را گرم میکند، گاهی دستانم هوس موهای نرمت را میکند تا تو را نوازش کنم ، تا از قلبت خواهش کنم ، که همیشه با من بماند بماند و بخواند آواز همیشه ماندن را کاش میشد زندگی همیشه با هم بودن بود کاش میشد در کنار هم ، با هم ،به سادگی میگذشتیم از پلهای انتظار… من و تو با هم یکی شده ایم ، من و تو دو عاشقی شده ایم که به زندگی خواهیم گفت همیشه با همیم!



دو شنبه 13 تير 1390برچسب:, :: 14:31 ::  نويسنده : vahid       

اشتباه کردم قلبم را به تو دادم ، دل بستم به تو و عهد عشق را با تو بستم اشتباه کردم آن روز که به تو گفتم به قلب من خوش آمدی اشتباه کردم اسیرت شدم ، دلتنگت شدم و به انتظار تو نشستم . بگذار چند روزی بگذرد و بعد قلبم را زیر پاهایت له کن، مرا از یاد ببر و فراموش کن. چه زود رفتی و دل به غریبه ای دیگر سپردی. چه زمانه بی وفایی شده ، قلب من چه ساده و تنها شده. اشتباه کردم که برایت از عشق گفتم ، چه با شور و شوق گوش میکردی حرفهایم را و میگفتی حرفهایم شیرین است ، صدایم دلنشین است. چه با اراده فریاد زدی که دوستم داری ، پس کجاست آن قلب مهربانت؟ اشتباه کردم رویای شیرین عشق را در خیالم با تو دیدم ، و عکس تو را در کنار عکس خودم نقاشی کردم.اشتباه کردم برایت نامه عاشقانه نوشتم ، تو هنوز نخوانده ، آن را پاره پاره کردی. پس کجاست آنهمه قول و قرار؟ آری گناه من عاشق شدن بود و اشتباه من با تو ماندن ، گناه خویش را میپذیرم و با خود عهد بسته ام که دیگر اشتباه نکنم. پشیمانم ، پشیمان از اینکه چرا حرفهای دروغین تو را باور کردم ، لبخند زدم و با تنهایی خداحافظی کردم. حالا تو به من لبخندی تلخ زدی و دستهای بی وفایت را از دور تکان داد و گفتی خداحافظ برای همیشه . میدانستم این عشق سرانجامی ندارد، میدانستم تو نیز مثل همه بی وفایی. پس خداحافظ برای همیشه.

 



دو شنبه 13 تير 1390برچسب:, :: 14:7 ::  نويسنده : vahid       

دلت تنگ است  میدانم ، قلبت شکسته است می دانم ، زندگی برایت عذاب است میدانم ،  دوری برایت سخت است میدانم … اما برای چند لحظه آرام بگیر عزیزم … گریه نکن که اشکهایت حال و هوای مرا نیز بارانی می کند ، گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد … آرام باش عزیزم ، دوای درد تو گریه نیست! بیا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگیری ، با گریه خودت را آرام نکن …!
با تنهایی باش اما اشک نریز ، درد دلت را به تنهایی بگو زمانی که تنهایی! گریه نکن که اشکهایت مرا نا آرام میکند .! گریه نکن چون  گریه تو را به فراسوی دلتنگی ها میکشاند ! گریه نکن که چشمهایم طاقت این را ندارند که آن اشکهای پر از مهرت را بر روی گونه های نازنینت ببینند ، و دستهایم طاقت این را ندارند که اشکهای چشمهایت را از گونه هایت پاک کنند .! گریه نکن که من نیز مانند تو آشفته می شوم! گریه نکن ، چون دوست ندارم آن چشمهای زیبایت را خیس ببینم! حیف آن چشمهای زیبا و پر از عشقت نیست که از اشک ریختن خیس و خسته شود؟ ای عزیزم ، ای زندگی ام ، ای عشقم ، اگر من تمام وجودت می باشم ،اگر  مرا دوست میداری و عاشق منی ، تنها یک چیز از تو میخواهم که دوست دارم به آن عمل کنی و آن این است که دیگر نبینم چشمهایت خیس و گریان باشند!زندگی ارزش این همه اشک ریختن را ندارد ، آن اشکهای پر از مهرت را درون چشمهای زیبایت نگه دار ، بگذار این اشکها در چشمانت آرام بگیرند … عزیزم گریه نکن چون من از گریه هایت به گریه خواهم افتاد! وقتی اشکهایت را میبینم غم و غصه به سراغم می آید! وقتی اشکهایت را میبینم حال و هوای غریبی به سراغم می آید ! وقتی اشکهایت را میبینم ، از زندگی ام خسته می شوم! وقتی اشک میریزی دنیا نیز ماتم میگیرد ، پرندگان آوازی نمیخوانند ، بغض آسمان گرفته می شود ، هوا ابری می شود و پرستوهای عاشق خسته از پرواز ! گریه نکن عزیزم… آرام باش عزیزم … سرت را بر روی شانه هایم بگذار عزیزم و درد و دلهایت را در گوشم زمزمه کن عزیزم … من می شنوم بگو درد دلت را عزیزم!

 

 



دو شنبه 13 تير 1390برچسب:, :: 13:47 ::  نويسنده : vahid       

اگر بدانی جایگاهت کجاست ، مرا باور میکنی اگر بدانی چقدر دوستت دارم ، درد مرا درمان میکنی
تو عزیزی برایم ، تو بی نظیری برایم ، حرف دلم به تو همین است ، قلبت می ماند تا آخرین نفس برایم
اگر بدانی چقدر عاشقت هستم به این عشق شک میکنی،شاید باور نکنی تا این حد دیوانه وار عاشقت هستم ! اما باور کن ، چشمهایت را باز کن و حال و روز مرا ببین ، این بی قرار ها و لحظه شماری های مرا ببین درون غوغای عشق گم شده ام ، گمشده ای هستم که تنها  تو را میبینم ،و تنها تو میتوانی مرا پیدا کنی نه ادعای عاشقی دارم و نه شعار میدهم ، ردپای مرا ببین که به کجا میروم! میروم همان جایی که تو خواهی آمد ، مینشینم به انتظارت تا تو بیایی ، شاخه گلی را تقدیم به تو میکنم ، تو را می بوسم و نوازش میکنم ، تا تصویر عشق زیباتر شود ، تا هوای با هم بودن عاشقانه تر شود ما هر دو میدانیم مثل همه بی وفا نیستیم ، ما هر دو میدانیم اهل خیانت و بی وفایی نیستیم ما هر دو میدانیم آمده ایم که به عشق هم زندگی کنیم و با هم بمیریم! شاید این جمله شبیه قصه ها باشد ، شاید این حرفها تنها شعر و شعار باشد ، اما آنچه با ارزش است همان است که در دل من و تو است! همیشه در کنارت میمانم ، با من هم کنار نیایی باز هم عاشقت میمانم ، میدانم تو نیز همیشه با من میمانی، تو جایگاه واقعی خودت را میدانی گرچه جایگاهت بالاتر از قلب من است ، اما قلبم تا ابد مال تو است ، بمان و مرا یاری کن ، دلم را از  هر چه غم در این دنیاست خالی کن ! اگر بدانی جایگاهت کجاست، به آن اندازه که برایت میمیرم ، عاشقم میمانی !

 



دو شنبه 13 تير 1390برچسب:, :: 1:37 ::  نويسنده : vahid       

چه لحظه زیبایی است آنگاه که تو در کنارمی. چه گرمایی دارد آن دستان مهربانت. آن لحظه که در کنارمی احساس میکنم که به تنها آرزوی زندگی ام رسیده ام. دلم میخواهد برای همیشه و تا ابد در کنار تو باشم و با گرمای عشق تو زندگی کنم عزیزم.  حتی یک لحظه نیز طاقت دوری تو را ندارم ای بهترینم.
چه آرامشی دارم آنگاه که سرم را بر روی شانه های مهربان تو میگذارم و تو نیز مرا نوازش میکنی و به من میگویی که دوستم داری. لحظه ای که در کنار تو هستم ، لحظه ای است که به اوج عشق می رسم و با تمام وجود عشق را حس میکنم. عاشقانه تو را در میان آغوش خویش میگیرم و برایت اشک میریزمو التماست میکنم که  هیچگاه مرا تنها نگذاری.  این قلب عاشقم بدجور به وجود تو نیاز دارد و دستانم تشنه گرفتن آن دستان گرم تو می باشند. چه لحظه عاشقانه ای است ، آنگاه که تو در آغوشمی و به من عشق و محبت می رسانی. در کنار تو بودن را برای همیشه میخواهم و میدانی که با عطر نفسهایت زنده ام. کاش برای همیشه در کنارم بودی و هیچگاه حتی یک لحظه نیز از من دور نمی شدی.
زندگی برایم با وجود تو زیباست و آنگاه که در کنار تو هستم زیباترین لحظه زندگی ام خواهد بود. آن لحظه است که دلم میخواهد هر چه احساس عاشقانه در وجودم است را به تو ابراز کنم. آن لحظه تمام رازهای عاشقانه در دلم فاش می شوند. چه لحظه زیبایی است آنگاه که با آن چشمان زیبایت به من نگاه میکنی و لبخند عاشقانه ای میزنی و مرا در آغوش خودت می فشاری. الهی من فدای آن چشمان زیبایت شوم ، فدای آن قلب مهربانی شوم که بدجور مرا عاشق کرده است. اگر می دانستی چقدر دوستت دارم بیشتر از همیشه قدر مرا می دانستی. قدر تو را می دانم ای تک ستاره آسمان زندگی و به وجود تو در قلبم افتخار میکنم. چه لحظه زیباتری است آنگاه که تو به من میگویی که دوستت دارم عزیزم.
این حس عاشقانه من است ، آن لحظه آتش عشق من آنقدر شعله ور می شود که مرا می سوزاند! دلم میخواهد بسوزم باز بگو که دوستم داری ای بهترینم.

 

 



دو شنبه 13 تير 1390برچسب:, :: 1:32 ::  نويسنده : vahid       

دستهایم خالی ، شانه هایم پر از نیاز ، قلبم تنهای تنها ، سهم من از عشق ،آوارگی در سرزمین عشق
گرچه در کنارم نیستی اما امروز نیز مثل روزهای دیگر برایم روز عشق است. گرچه مرا تنها گذاشتی و رفتی اما هنوز در آسمان آبی عشق تنهای تنها پرواز میکنم. نام مقدس تو هنوز در قلبم است ، به یادت هستم و تنها مانده ام به عشق آمدنت. گرچه آمدنت خیالی بیش نیست ، اما قلب خوش خیالم همیشه به تو امید دارد. سهم من از روز عشق قطره های اشکم است. دلم تنگ است ، کاش بودی تا مثل همه عاشقان که دست در دستان هم گذاشته اند و روز عشق را به هم تبریک میگویند ، تو نیز دستهای گرمت در دستانم بود و روز عشق را به تو از صمیم قلبم تبریک میگفتم. افسوس که نیستی و من امروز تنها باید جشن عشق را در قلب تنهایم برپا کنم امروز باید بر سر خاکت بنشینم و زار و زار گریه کنم.
چرا نیستی، چرا تنهایم، و چرا اینگونه در غم نبودنت گریانم؟ هنوز هم عاشقم ، هنوز به عاشق بودنم افتخار میکنم و با وجود اینکه نیستی نام تو را از ته دل فریاد میزنم و میگویم دوستت دارم عزیزم.
هر جا هستی صدای فریاد مرا بشنو  و بدان که یک نفر در این دنیا دیوانه وار دوستت دارد!
دستهایم سرد سرد ، چشمهایم خیس خیس ، دلم از دلتنگی ات پریشان است، و تنها آرزویم دیدن چهره ماه تو است! گرچه در کنارم نیستی اما روزهای عشق همچنان میگذرد و مرا میسوزاند. دیگر به تنهایی عادت کرده ام ، دیگر از خدا تو را نمیخواهم و بازگشت تو را به سرزمین عشق محال میدانم. هر جا که هستی بدان که دوستت دارم و بدان که همیشه به عشق تو این زندگی سخت را سخت تر از گذشته سپری میکنم. آری امروز روز عاشقان است و من بر سر مزار عشق به عزایش نشسته ام.

 



یک شنبه 12 تير 1390برچسب:, :: 22:27 ::  نويسنده : vahid       

به تو رسیدم در میان مهتاب ، مهتابی که در دریای دلم نقش بسته بود نگاهم میگذرد در میان امواج نورت ، میرسد به سرزمین چشمانت و به تو میدهد شور عشق را عشقی که در دلم، صدای بی صدای برق چشمانت را میشنود از راهی سبز میگذریم ، پلی نیست در میان راه ، دستهای هم را میگیرم و با بالهای محبت پرواز میکنیم پرواز به اوج همانجایی که باید رفت ، و نشست و از بالا دید دنیا را تا بگویم به تو، آنچه را که میبینی خود تویی! چشمانم مثل ستاره ایست خسته ، دلم انگار عمریست که به پای ساحل سبز دلت به انتظار نشسته میشنوی ؟ این صدای درد دلهای ماه و خورشید است ، در کنار هم نیستند اما دل ماه در دل خورشید شب راه دارد! دیگر به سکوت آن روز تاریک نمی اندیشم ، بیشتر چشم به آن رودی که در کوه دلت سرازیر است دوخته ام و میبینم چه زیباست عمق وجود تو! میگذریم و میگذریم تا برسیم از آنچه که گذشته ایم ! میرسیم و میدویم به سوی آنچه باید برسیم مینشینیم در زیر تک درختی و همانجا که نشسته ایم همدیگر را در میان هم میفشاریم ! آنقدر همدیگر را میفشاریم تا هیچ چیز از من و تو به جا نماند، جز عشق ! عشقی که اینک به رنگ مهتاب است و به پای سکوت شبها نشسته ، آری عشقمان پایانی ندارد!

 



چهار شنبه 1 تير 1390برچسب:, :: 1:29 ::  نويسنده : vahid       

در این چند صباح باقی مانده از عمرم  میخواهم تنها باشم. دیگر بس است هر چه غم دلتنگی و غصه فرداها را تحمل کردم. با اینکه بی تو بودن برایم سخت است ، اما تو هنوز معنای عشق را نمیدانی. نمیدانی چگونه باید با من باشی ، هنوز نمیدانم که در قلبت چه میگذرد. نمیدانم در این مدتی که با هم بودیم مرا دوست داشتی یا نداشتی . دیگر صبرم به پایان رسیده ، مرا فراموش کن. میدانم که برای تو بهترین نبودم ، اما هر چه بود عاشقترین بودم . میدانم که عشق رویاهای تو نبودم ، اما هر چه بود برایم عزیزترین بودی. اگر لایق تو نبودم مرا ببخش ، هر چه بودم یک دلداده بودم . کسی بودم که شب و روز به یاد تو لحظه های سرد دور از تو بودن را با تمام سختی هایش گذراندم. نمیخواهم بگویم برای تو اشک ریختم ، این اعتراف تلخیست اما بدان که دیگر اشکی در چشمهایم نمانده که برای تو بریزم.
شاید در دلت بگویی که من لیاقت عشق تو را نداشتم ، بی رحم نباش ، اگر میدانستی آنگاه که با تو بودم در قلبم چه میگذشت تا ابد از حرف خویش پشیمان میشوی . میدانم روزی خواهد آمد که در حسرت عشقم بنشینی و با خود بگویی ای کاش قدرش را میدانستم ، اما آن روز دیگر خیلی دیر است.
با اینکه گفتنش سخت است ، با اینکه حقیقت تلخیست اما چاره ای جز باورش نیست ::: برای همیشه فراموشم کن. برو معنای عشق را یاد بگیر و بعد عاشق شو ، تا معنای عشق را نفهمیدی کسی را عاشق خودت نکن ! عشق احساس پاکیست که تو آن را بازیچه قرار دادی ، تو در این بازی تلخ یک همبازی را از دست دادی ، قلب همبازی ات را شکستی ، اشکش را در آوردی و بعد  آن را متهم کردی.
اگر همبازی خوبی برایت نبودم مرا ببخش ، اگر فکر میکنی لایق نبودم به دنبال کسی باش که لایق تو باشد . نیمی از عمرم  در آتش عشقت سوختم ، بگذار در این دو روز باقی مانده در آتش تنهایی بسوزم . مرا فراموش کن .

 



پنج شنبه 26 خرداد 1390برچسب:, :: 19:37 ::  نويسنده : vahid       

یک کلام ، اولین و آخرین احساس قلبم نسبت به تو … دوستت دارم! تو نیز گفتی مرا دوست داری ، اما دوست داشتنت دو روز است ، دیروز گذشت و آخرش امروز است! این من هستم که وفادار خواهم ماند ، این تو هستی که تنها بی وفایی از تو جا خواهد ماند! این من هستم که آخرش میسوزم ، این تو هستی که میروی و من با چشمهای خیس به آن دور دستها چشم میدوزم این من بودم که سهم دیدارم با تو عشق بود ، این تو بودی که میگفتی از آغاز هم قصه من و تو دروغ بود! تو هر چه دوست داری بگو، اما من هنوز بر سر حرفم هستم ، دوستت دارم! خورشید بتابد یا نتابد، ماه باشد یا نباشد، شب و روز من یکی شده ، فرقی ندارد برایم ، همه چیز برایم رویا شده ، عشق تو برایم آرزو شده ، به رویا و آرزو کاری ندارم ، حقیقت این است که دوستت دارم! کاش تو نیز مثل من بودی ! مثل من عاشق ، بی قرار ، چشم انتظار ، در انتظار بهار کاش تو نیز حال مرا داشتی، هوای مرا داشتی… بی خیال میخواهی هوایم را داشته باش یا نداشته باش ، میخواهی به انتظار من باش یا نباش ، من دوستت دارم نمیترسم از رفتنت ، نمی بازم از شکستنت، نمیخندم و نمیگریم ، از این هیاهو و التهاب تنها یک احساس است که می ماند ، دوستت دارم! دوست داشتن تو دو روز باشد یا یک عمر مهم نیست ، مهم این است که من در این دنیا و آن دنیا دوستت دارم میخواهی باور کن یا نکن ، حس کن ، یا از آن بگذر ، اما قبل از گذشتنت لحظه ای صبر کن ،دوستت دارم … حالا هر جا که میخواهی برو…

 



چهار شنبه 25 خرداد 1390برچسب:, :: 1:9 ::  نويسنده : vahid       

امشب میخوام عاشقی رو اسیر هرگز بکنم رنگ دلشکستمو بدون قرمز بکنم از (تو) و( ع) و (ش) و

(ق) میخوام دیگه دل بکنم یه پشت پا به این دل وعاشقیو حس بزنم این حس با دیونگیاش شده بلای

جون من آتیش زده به هستی و ریشه و استخونمن امشب میخوام عکس تو رو توی دلم پاره کنم از

توی قلبم بریو تو رو یه آواره کنم امشب به جای بیستون میخوام بیام به جنک تو میخوام یه نیرنگ کنم

منم بشم به رنگ تو به جای فرهاد شدن بشم یه دیوخیلی بد تو امتحان عشق من فرهاد من هم شده رد

فرصت تو تموم شده قلبتو بردار و برو حتی یه نام خیلیبد از خودتم نذار گرو تو رو خدا تو رو خدا تو

رو خدا فقط برو میخوام فراموشت کنم با یه غزلخداحافظی میخوام هم آغوشت کنم تو رو خدا تو رو

خدا فقط برو میخوام فراموشت کنم با یک غزل خداحافظی میخوام هم آغوشت کنم میخوام کلاس

بذارمو به سیم آخر بزنم فرهاد و مجنون دیگه به نامکافر بزنم صحبت عاشقی بسه صحبت عاشقی بسه

حرمت اون شکسته شد الهی سلطان صدا به صدتا حیله کشته شد تو این زمونه عاشقی باعث شرم

قصه هاست هر کی یه عاشق بمونه اسیر دست جاده هاست آخر جاده ها دیگه فقط یه بن بست و

بس آخر جاده ها دیگه فقط یه بن بست و بس میریو میری تا دیگه برات نمی مونه نفس میری و میری

تا دیگه برات نمی مونه نفس  میخوام به هر چی عاشقهبدم یه فرمان جدید یه رنگی توی عاشقی هر کی

دیدهدیگه ندید میخوام بگم آی آدما عاشقی رو رها کنیدعاشقی رو رها کنید فقط بمون (ع) و (ق)( ش)

از اونجدا کنید دروغ و نیرنگ و ریا به سادگی چیره شدهعاشقی رو رها کنید عاشقی رو رها کنید که

رنگ اونتیره شده رنگ اون تیره شده ولی دلم خیلی گرفت ولیدلم خیلی گرفت طفلکی اشکش در اومد

انگارکه عمر منو دل از این بلا به سر اومد دستمو تو دست دلم میدمو از دنیا میرم شقایقا رازگیا وصیئتی

دارم میگم میگم خداحافظتون این زندگی پر از ریاست آخه مرام ما توعشق از این خیانتا جداست میرم

یه جای خیلی دورپیش خدای مهربون حتی تو خواب عاشقا ازم نمی مونهنشون تو رو خدا تو رو خدا آی

آدما آی آدما آی آدما حرمت عشقو نشکنین روی مزارم گلای آبی و قرمز بزنید قرمز اون مرحم من رو

زخم یک خیانت آبی اونزنده شدن با عشق تا نهایت آبیه اون زنده شدن با عشق تا نهایت



یک شنبه 22 خرداد 1390برچسب:, :: 18:42 ::  نويسنده : vahid       

برو که تو لایق قلب پاکم نیستی
تو برای من یک عشق واقعی نیستی
برایم همیشگی نیستی ، ماندنی نیستی.
برو که دیگر دوستت ندارم ، راستش را بخواهی دلم را به تنهایی هدیه داده ام.
برو که دیگر برایم عزیزترین نیستی ،
قلب من بازیچه دست تو بود ، تو برایم هیچکس نیستی.
دیگر به وجودت هیچ نیازی ندارم ،
عشق را مقدستر از آن میدانم که تو را معشوق خودم بدانم.
التماس نکن که جنس قلبم از سنگ شده ،
دلم برای آرامش و تنهایی تنگ شده.
برو که ارزش من بالاتر از تو است ، تمام غصه های دلم از عذاب لحظه های با تو بودن است.
فراموشم کن که من رفتنی هستم ، در گوشه تنها و خلوت دلم ماندنی هستم.
با من نمان که دیگر هیچ احساسی ندارم به تو ،
التماس نکن که دیگر هیچ علاقه ای ندارم به تو.
برو که تو لایق قلب پاکم نیستی ، برو که تو برای من هیچکس نیستی.



یک شنبه 22 خرداد 1390برچسب:, :: 14:17 ::  نويسنده : vahid       

از این خانه سوت و کور که هر گوشه از آن یاد و خاطرات با تو بودن است ،
از این سرزمینی که هر جای آن صحبت از جدایی و نفرت است میروم.
میروم به جایی که تنها صحبت از عشق و محبت باشد ، به جایی که بی وفایی در دلها جایی نداشته باشد.از این شهر ، از این شهر بی محبت با کوله باری از غم و نفرت میروم.
میروم به جایی که لبخند همیشه بر لبان عاشقان باشد و عاشقان ، دلشکسته و نا امید نباشند.
از این دنیا ، از این سراب تنهایی میروم.
میخواهم از غمها و غصه ها رها شوم ، با عشق و محبت همنشین شوم.
میروم به سرزمین شادی ها ، به جایی که تنها صحبت از رویاهای شیرین محبت و عشق باشد.
از این سرزمینی که یک دل با وفا نیز در آن نمیتوان پیدا کرد میروم.
میروم به جایی که قدر یک قلب عاشق را بدانند ، به جایی که مردمانش در مرامشان دلشکستن نباشد.دلم را با خود میبرم تا از این غمها و غصه ها رها شود ، و دیگر لحظه به لحظه بهانه نگیرد.
از زیر سقف این آسمان میروم ، آسمانی که سرپناه من در لحظه های بی کسی نیست.
میروم به جایی که از قلبهای عاشق مهمان نوازی کنند ، رسم عشق را زیر پا نگذارند، و به هم خیانت نکنند.از این باطلاق ، از این کویر خشک ، از این سرزمین بی محبت میروم.
میروم به جایی که خوشبختی سهم همه عاشقان باشد.
خاطرات با تو بودن را جا میگذارم و با تنها دار و ندارم در دنیا که قلب شکسته ام است از اینجا میروم ! میروم تا از یادت  فراموش شوم.
 



چهار شنبه 18 خرداد 1390برچسب:, :: 13:8 ::  نويسنده : vahid       

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.به آنها گفت من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم آنها پرسیدند آیا شوهرتان خانه است؟زن گفت نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.آنها گفتند پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم. عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل. زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.
آنها گفتند ما با هم داخل خانه نمی شویم. زن با تعجب پرسید: چرا!؟یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت نام او ثروت است و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت نام او موفقیت است و نام من عشق است،حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم؟زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! ولی همسرش مخالفت کرد و گفت چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید پیشنهاد کرد بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست. عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید شما دیگر چرا می آیید؟
پیرمردها با هم گفتند اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت
می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! آریبا عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید !

 



شنبه 14 خرداد 1390برچسب:, :: 19:43 ::  نويسنده : vahid       

امروز خیلی خوشحالم چونکه همه عشقم٬ جونم٬ زندگیم و ... پیشمه

کسی که نیستیم از اون هستی میشه

کسی که مثه خون تو رگهام جاری میشه

کسی که دار و ندارم از اونه ٬ دنیای شادم از اونه

کسی که اگه خودش باهام نباشه ٬ خاطر نازش با منه

کسی که تپش قلبم از اونه

ای همه هستی من باش تا هستی من از تو جاری باشد

دوست دارم                                  دوست دارم

 



چهار شنبه 11 خرداد 1390برچسب:, :: 1:57 ::  نويسنده : vahid       

طاقت جدایی ندارم ، اما سرنوشت ما یکی نیست ، با هم بودن همیشگی نیست.طاقت یک لحظه بی تو بودن مرا می آزارد ، به خدا نمیتوانم بی تو زندگی کنم ، عاشقت هستم ، نمیتوانم بی تو نفس بکشم .آخر قصه ما تلخ است ، کلام آخر ما خداحافظیست.هر دوی ما با کوله باری از خاطره میرویم ، تا اینجا با هم آمدیم ، اما از این به بعد تنها میرویم ! راه من و تو دیگر جداست از هم ، دستهای من و تو دیگر برای هم نیست.اما قلبهایمان همیشه یکیست ، عشقمان همیشه جاودانه خواهد ماند.طاقت جدایی را ندارم ، شعر تلخ جدایی را نخوان که طاقت اشک ریختن را ندارم ، برایم نامه ننویس که طاقت خواندنش را ندارم ، خداحافظی نکن که طاقت رفتنت را ندارم.برو ، بی آنکه به من بگویی میخواهم بروم ، فقط برو ، از من دور شو ، نگذار صحنه تلخ رفتنت را ببینم ، نگذار هنگام رفتنت اشک بریزم ، زانو به بغل بگیرم و التماس کنم که نرو.تمام شد ، همه چیز تمام شد، دیگر من و تو با هم نخواهیم بود ، عاشق همیم اما سرنوشت با ما یار نیست ، این زندگی با ما وفادار نیست.طاقت رفتنت را ندارم ، اما راهی جز جدایی نیست ، همه میخواهند ما با هم نباشیم ، در کنار هم نباشیم ، میخواهند تنها باشیم ، یا نه ، سهم کسی دیگر باشیم.طاقت جدایی ندارم ، تحمل بی تو بودن سخت است ، شاید از غصه نبودنت بمیرم.

 



سه شنبه 10 خرداد 1390برچسب:, :: 14:48 ::  نويسنده : vahid       

میبینی عزیزم که چقدر دنیا بی وفاست؟میخواهند ما را از هم جدا کنند !میخواهند کاری کنند که ما در حسرت هم بنشینیم.خورشید دیگر برای ما نمی تابد ، حتی او نیز دلسوز ما نیست.گلی چیدم و خواستم آن را به تو بدهم ، طوفان آمد و آن گل را پر پر کرد.سرنوشت با ما نامهربان است ، جرم من تنها عاشقیست روزگار با ما ناسازگار است.در این دنیا باشم یا در آن دنیا ، برای تو میمیرم.آخر قصه شیرین است آنگاه که با دلی عاشق از این دنیا میروم .زمین و زمان با ما نمیسازند ، لحظه ها تند تند میگذرد ، انتظار معنایی ندارد، نمیدانند در دل ما چه میگذرد .صدای ما را کسی نمیشنود ، درد دل ما را کسی نمیفهمد ، راز قلب ما را کسی نمیداند، انگار باید رفت از اینجا ، باید سوخت در این راه ، برای من زیباست این لحظه ها زیرا عاشقم ، عاشق تو که لایق منی عزیزم.مرگم نزدیک است ، آنگاه که حکم حبس ابد در آن دنیا برای قلبم از سوی سرنوشت صادر میشود . میخواهند به جرم اینکه عاشقت هستم قلبم را به طناب دار بیاویزند، آه چه شیرین است از عشق تو مردن.چه شیرین است آنگاه که تو در قلبمی و من میمیرم ، احساس میکنم همراه با تو به آن دنیا میروم .میبینی عزیزم که چقدر سرنوشت بی وفاست؟گناه من این است که دیوانه تو هستم ، مرا از این دنیا جدا کردند چون دیوانه ام!
ای روزگار  بگذار وصیتی بنویسم برای معشوقم ،
تنها یک کلام ، یک لحظه !
وصییت من به او این بود که از تمام دار دنیا قلبی دارم
که تنها تو درون آن هستی پس دیگر چیزی ندارم به تو بدهم جز کلامی که درون قلبم برای همیشه میماند و آن کلام این است : خیلی دوستت دارم

 

 



سه شنبه 10 خرداد 1390برچسب:, :: 14:45 ::  نويسنده : vahid       

آن زمان که به آسمان چشم انداخته بودم و از میان اینهمه ستارگان آسمان به دنبال تو بودم که یک لحظه به من چشمک بزنی و مرا بیش از بیش عاشق خودت کنی ، تو کجا بودی؟آن زمان که دلتنگ تو بودم منتظر شنیدن صدای مهربان تو بودم تک تک ثانیه ها را میشمردم و در تب و تاب دیدار با تو بودم  تو کجا بودی؟آن زمان که دلم گرفته بود با خود درد دل میکردم ، اشک میریختم و در حسرت دیدن تو بودم تو کجا بودی؟آن زمان که دستانم را به آسمان برده بودم و تو را دعا میکردم تو کجا بودی؟تو کجا بودی که ندانستی من کجا هستم ،یک لحظه هم از فکر و یاد تو دور نیستم.تو کجا بودی که ببینی این مرد مجنون در این دنیای دور چگونه در پی تو شب و روز به انتظارت نشسته است ،خسته است ، شکسته است.
در آن زمان تو با یار دگر بودی و من نیز دلم را به تو
خوش کرده بودم که آری کسی هست که تنها مرا دوست میدارد .اما افسوس ، افسوس که در آن زمان تو در آغوش یار دیگری بودی.



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 صفحه بعد
درباره وبلاگ

نام : غم نام خانواگي:بيسیک نام پدر:درد نام مادر: پريشاني نام پدربزرگ : درويش تنها نام مادربزرگ : سلطان غم محل تولد:ويرون شهر تاريخ تولد:يكي از روز هاي باروني شماره شناسنامه : عدد تنهايي شغل:منتظر وضعيت فكري:فقط سوال جرم:افراط درعاشقي تاريخ جرم:روز اول خوشي ساعت جرم:شروع تپش قلب محل جرم :آشيان دوست علت جرم:فقط زندگي وزن:به سنگيني بغض چند ساله قد:كمتر از خاك رنگ چشم:صورتي رنگ مو:همرنگ درد تحصيلات:پايه آخر بد بختي مدت محکوميت : حبس ابد چراغم : شمع سقفم : اسمان مونسم : شب کارم : حسرت يادم : انتظار تو دردم : فراغ فريادم : سکوت ارزويم :ديدار تو زندگيم : فقط تو ادرس : خيابان غمستان – ميدان تنهايي – چهارراه بدبختي – خيابان رنج – کوچه غربت
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان ๑۩۞۩๑ سرزمین عشق๑۩۞۩๑ و آدرس bia2sarzamine-eshgh.LoxBlog .ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان



نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

Alternative content